من عشق را درتو.....
تو را در دل.....
دل را در موقع تپيدن....
و تپيدن را به خاطر تو دوست دارم...
من غم را در سكوت....
سكوت را در شب....
شب را در بستر....
و بستر را براي انديشيدن به خاطر تو دوست دارم....
من بهار را به خاطر شكوفه هايش....
زندگي را به خاطر زيبايي هايش....
و زيبايي هش را به خاطر تو دوست دارم....
من دنيا را به خاطر خدايش....
خدايي كه تو را خلق كرد....
....دوست دارم....


مگه ميشه نباشي...تو حرير خاطرم...
مگه ميشه نگذري از كنار پنجرم...
مگه ميشه بي هوات...لحظه اي نفس كشيد...
مگه ميشه بي چشات...رنگ خوشبختي رو ديد؟؟؟


وقتي خداي مهربون بنده هاشو افريد...
با قلم نوك طلايي رو پيشوني ها نوشت...
....قصه ي خوب زندگي....
وقتي نوبت به من رسيد نوك قلم طلايي شكست...
اونوقت بود كه خدا با قلمي نوك سياه روي پيشونيم نوشت...
....قصه ي تلخ سرنوشت....


هميشه براي كسي خاك گلدون باش كه حتي وقتي به اسمون رسيد... يادش باشه ريشش كجاست...؟؟؟؟!!

نوشته شده در چهارشنبه 18 دی1387ساعت 12:0 بعد از ظهر توسط بهنوش & فائزه
|


